تبليغاتX
با سلام به سرزمين احساس و انديشه ي من خوش آمديد اميدوارم با دل نوشته هايم فصل مشتركي را در وجود عاشق شما فراهم آورم ، ضمناً هر گونه استفاده از اشعار با ذکر و یا درج نام "حسن بابائی" متخلص به "لیلوا" بلامانع است ¸.¤°´¯`°¤ .¸کابُک آویخته¸.¤°´¯`°¤ .¸ کابک آویخته و غم آوازهای دل پائیزی من

((شعر و دل نوشته های تنهائی))

 

به گفتگوی شبانه ام با تو می اندیشم

وقتی در کوچه پس کوچه های تنهائی و رخوت  

خزیده ای به انتهای حقارتِ دلالان مست

که بی تفاوت مینویسند سیاه مشق خواب

در حضور مهتاب و کودکی آب ...

 

به گفتگوی شبانه ام با تو می اندیشم

با تو که در شب نشینی بی عاطفه گی های احساس

چشم خیال بسته ای بی آنکه بدانی

نه به آغوش مرگ لغزیده ای

و نه

با بازی ی ناتمام رویاها

به خواب مرگ رفته ای ...

 

به گفتگوی شبانه ام با تو می اندیشم

اگرچه خاموش مانده ست نگاهم

رو به تمامی پنجره هایی که

یک آرزو را هجا میکنند بی گفتگو .....

 

به گفتگوی شبانه ام با تو می اندیشم

وقتی می آئی به رد نگاهم آنجا که

 طلوع را برنگِ حنجره تو

هجا می کند خورشید و می سازد

فردای ... فردای ...

وه شگفت  می ماند زبان زمانه ...

وه شگفت  می ماند زبان زمانه ...

 

 

فهميد گل سخاوت باران را ، پس تو نيز بر من ببار تا بهارم را مديون تو باشم


نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 21:2  توسط لیلوا  | 

 
 

 

وقتي دستاتو ميگيرم سررو شونه‌هات ميذارم

 

از ميونِ همه خوبيت گُلِ بوسه برميدارم

 

مي بينم تموم دنيام جمع شده توي نگاهت

 

يا يه عالمه ستاره  ميخنده توچشمِ ماهت

 

با خودم ميگم كه اينجا  سرِ خطه سرنوشته

 

قربونِ نازه نگاهش كه تو رو واسم نوشته

 

اگه كه قلم ميرقصيد روي كاغذام شبونه

 

شعراي قشنگه بارون مي چكيدن دونه دونه

 

يه غزل آسه مي اومد روي لبهام كه بدوني

 

تا ابد با تو مي مونم چون تو ماهِ آسموني

 

با خودم ميگم كه اينهم یه جورایی سرنوشته

 

قربونِ خالِ نگاهش كه اينو واسم نوشته

 

 

فهميد گل سخاوت باران را ، پس تو نيز بر من ببار تا بهارم را مديون تو باشم


نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 13:40  توسط لیلوا  | 

 
 

 

 اين هراس آشفته اي

كه مي برد مرا

به انتهاي فصلِ شقاوتِ بند و

بيرحمي ّيِ سلول و

زخمِ زنجير و

دالان ِمرگ

نميدانم هيچ مي داند كه

عشق... عشق ... عشق

جهان ام را به آغوش كشانده

 تا هويت خود را

به نامِ نامي يِ منِ عاشق جار زنند ...

 

در اين زمهريرِ بي هويتِ روزگار

سكوت  نا خواسته اي

كه مي برد مرا

 به ميهماني افسرده ي

 خفته گانِ دهليزِ شهرت و شهوت  

نميدانم هيچ مي داند كه

اين بغض فرو خورده ي خاموش

با هر تكانه ي  شانه هايم

مي شكند مرا

تا بتوفد سخت

در شب دل مرده گيش   

چون دوش ... دوش...

 

و اين  غروبِ سرخ

كه مي نالد مرا

چون غاگي پريش

بر ساحل بيچاره گي يِ  دقيقه ها   

نميدانم هيچ مي داند

ستاره فساي  

اين تكرار دوّار

طلوعي دوباره ست

به نامِ فردا...فردا ..فردا

  

فهميد گل سخاوت باران را ، پس تو نيز بر من ببار تا بهارم را مديون تو باشم


نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 15:32  توسط لیلوا  | 

 
 

((براي يعقوب كه شکفت سرخ))

 

آمده  بودم

نوشتند مرا زندگي

نوشتم مرا عشق

چنين شد كه خواندم

اندوه ...

درد...

رنج ...

زخم ...

زندان ...

بند ...

گلوله ...

خون ...

پرواز ...

پرواز ...

پرواز ...

وديگر هيچ ...

هیچ ... هیچ

 

.

فهميد گل سخاوت باران را ، پس تو نيز بر من ببار تا بهارم را مديون تو باشم


نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 13:23  توسط لیلوا  | 

 
 

 

آي خاتون .... خاتونِ مهربان من

شبي كه پنجره خاموش و

خناق گرفته بود حنجره ي درد

زخم خورده  به بالين ِ 

خواب و خاكستر و آب

فرياد بي پناهي ترا  

بغض گريه هاي باراني ام

شنيد و  شكست چون بلور...

 

آي خاتون .... خاتون مهربان من

صبر

چاك  خورده و

سينه تفتيده ست چون كوير

آشفتگيهاي مرا

تو ... تو باز هم

بنواز  به ساز و بياراي بناز ...

 

آي خاتون .... خاتون مهربان من

به نذرِ عشق

براي دلتنگيت

درين شبانه هاي بي ماه

به سينه ي سقاخانه هاي كوچه کوچه ي شهر

شمع شعري خواهم افروخت..

 

آي خاتون .... خاتون مهربان من

دستت را به من بده كه دستانِ انتظارِ من

روئيده ست

تا بجنبد با نسيم

چون گهواره ي بي كسي كودكي هايم ...

آي خاتون .... . آي خاتون مهربان من .

 

 

فهميد گل سخاوت باران را ، پس تو نيز بر من ببار تا بهارم را مديون تو باشم


نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 14:48  توسط لیلوا  | 

 
 

 

وقتي

رام و آرام و خرام

سُريدم به خواب شعر

تصوير آمدنت پيدا بود ......

 

وقتي

تك پولك نقره اي

تمامي لحظه ها را پياده در نورديد

تصوير آمدنت پيدا بود ...

 

و قتي

 منجوقان سبز بي تاب

روي مخمل سياه

شادمانه جشن ميگرفتند 

 تصوير آمدنت پيدا بود ...

 

وقتی

 چشم پنداشت

مژه بر هم نيارد دمي ، آني، لحظه ای ...

تصوير آمدنت پيدا بود ... 

آری

تصوير آمدنت پيدا بود

تا صبح

هجا را به طلوع بنوازد

با تمامي آبی ی رنگ ...

حتی به  آبي ي نرمِ رو سري آبي ي ت

كه دلفريب مي خنديد در كوچه هاي شهر

 

وقتي

رام و آرام و خرام ...

سُريدم

به آغوش مهربان شعر

در لحظه هاي  شاعري

تصوير آمدنت پيدا بود ...

 

فهميد گل سخاوت باران را ، پس تو نيز بر من ببار تا بهارم را مديون تو باشم


نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 9:34  توسط لیلوا  | 

 
 

 

نبضِ ستاره ... نه

نمي تپد در شبِ گلايه ها

چون تو مي‌روي بي من و

جهان مي‌رود بي ماه

 

نبضِ واژه ها ... نه

نمي تپد درونِ شعر من  

چون تو مي روي بي منو

من مي روم  ز ياد  

 

نبضِ كوچه ها ... نه

نمي تپد بي سايه ي  وفا ...

چون تو مي روي بي من و

آدمك ها پر از ريا ...

 

نبضِ نگاه ... نه

نمي تپد  در ميان چشم ما

چون تو مي روي بي من و

عشق مي رود جدا ... جدا

 

نبضِ جهان ... نه

نمي تپد با هجوم خاطرات

وقتي تو مي روي بي من و

روزگار مي رود بي خيال ...

 

 

فهميد گل سخاوت باران را ، پس تو نيز بر من ببار تا بهارم را مديون تو باشم


نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 13:3  توسط لیلوا  | 

 
 

 

آهاي روزگار ... روز...گار...

به كدام سو مي بري مرا

كه دلخوشم به اين غريبانه ي آوازي

 كه مي خواندم  رهايِ  رها

لابلاي كوچ لحظه ها  و كوچكي كوچه ها...

 

آهاي روزگار ... روز...گار...

به كدام سو مي بري مرا

كه دلخوشم به بالين روشناي شعر

در ميان رقصِ احساسِ پريزادگانِ پري رُخِ پريده رنگ

كه مي خزند بر اندام ثانيه ها

 

آهاي روزگار ... روز...گار...

به كدام سو مي بري مرا

كه دلخوشم به  شكوِه نا شكيبِ

 ني لبكانِ  لبريخته از لبِ ماه  

كه مي نوازند مرا به آهنگ رود و

مي سرايند تو را به ترانه ي موج ...

 

آهاي روزگار ... روز...گار...

به كدام سو مي بري مرا

كه دلخوشم به آغوشِ  سايه ها ي صبور و

آمخته ام به آواي چكاوكان پريش

كه مي نالند مرا و مي خوانند تو را  ...

 

آهاي روزگار ... روز...گار...

به كدام سو مي بري مرا

چونان شبحي محكوم به انزواي خاموشي گور و

سردي گورستان زندگي ...

 

آهاي روزگار ... روز...گار...

به كدام سو مي بري مرا

كه من بريده ام از دامن شب

چكيده ام به باورِ نور

تكيده‌ام از قامتِ ديار

رهيده ام چو كردار آئينه و 

چه رسوايم همچو ساقه ي نور 

 

آهاي روزگار ... روز...گار...

به كدام سو مي بري مرا ...

به كدام سو مي بري مرا ...

مر...ا....  كه دلخوشم به اين غريبانه ي آوازي

 كه مي خواندم  رهايِ  رها

لابلاي كوچ لحظه ها  و كوچكي كوچه ها...

 

فهميد گل سخاوت باران را ، پس تو نيز بر من ببار تا بهارم را مديون تو باشم


نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 12:36  توسط لیلوا  | 

 
 

  

نيستي ؛

نه ، نبوده اي كه بداني

هر غروب

چگونه مي رويد

چشمهايت

روي بال قاصدكي

كه مي رقصد و مي بالد

بر انديشه ي خيال و

مي خواند برگ برگ 

خاطرات

با تو بودن را ...

 

نيستي؛

نه، نبوده اي كه ببيني

اسب چموش غم

سم بر سردابه ي هجر

مي كوبد

تا مهرت را

از دل به تاراج برد آسان ...

 

نيستي؛

نه ، نبوده اي كه احساس كني

حس طعنه زن

مردگان متحرك پيرامون را

كه چگونه با شاخه ي

خفته در زمهرير نگاه

به مسلخ مي برند مرا

خاموش و بيصدا ...

 

نيستي؛

نه ، نبوده اي كه انزواي تلخ مرا

به ادراك بنشيني  

وقتي عاشقانه مي سرايمت

به ترانه اي

كه وقتِ ديدار ترا

به آغوش ياد مي سپارد

تا باز هم به سُرَد زلال گريه هايم

روي گونه ي خاطرات آرام... آرام

 

نيستي؛

نه ، نبوده اي كه بفهمي

عشق ؛ عشق

بازيچه ي پروانه نيست و

عاشقي؛ عاشقي

افسانه ي كودكانه

 

نيستي؛

نه، نبوده اي ...

نيستي ...

نه ... نبو .... د... ه ... ا...ي....

نه ... نبو .... د... ه ... ا...ي....

 

فهميد گل سخاوت باران را ، پس تو نيز بر من ببار تا بهارم را مديون تو باشم


نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 14:41  توسط لیلوا  | 

 
 

 

وقتی که از گُدار تنهائی و

 انتظار ...

نشکفد لبخند

درفصلی تاسه گون...

یا گاهی که نروید

به ذهن ساکت مرداب

ترانه ای ز آوای نیلوفران رنگ

جهان ایستاده ست ...

تو

عشق را دریاب ...

تـ.... ـو....عـ ... شـ...ق را در یاب ....

 

فهميد گل سخاوت باران را ، پس تو نيز بر من ببار تا بهارم را مديون تو باشم


نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 13:7  توسط لیلوا  |